دریتا و آنیتا یعنی زندگی

ششمین سال زندگی مشترکمون خدا منو لایق دونست که مادر دو تا فرشته پاییزی بشم

تولدتون مبارک

گلهای زندگی تولدتون مبارک با تاخیر هنوز براتون جشن نگرفتیم کلی اتفاق جوب و بد افتاد دوست ندارم بد شو بگم ولی خوبش اومدن عمو از آلمان بود با اینکه خیلی کم پیشمون بود ولی واقعا خوش گذشت ازتون عکس زیاد دارم ولی توی کامپیوتر نریختم  ...
7 مهر 1392

بدون عنوان

سلام به همه ی دوست جونا مخصوصا مامان انیتای مهربون که نگرانمون شده ما خوبیم خدا رو شکر ولی انقدر این دو تا شیطونک انرژی دارن من جلوشون کم آوردم میام براتون می نویسم حسابیییییییییییییییی
24 ارديبهشت 1392

خونه تکونیییییییی

سلام به همه ی دوست جونا دلیل دیر اومدنم رو که گفتم دارم با دو تا دخمل عسل خونه می تکونم اگه فکر می کنید کار سختیه سخت دراشتباهید بچه های من با همههههههههه فرق دارن کلی هم کمک کردن اینم شاهد     ولی 1 دقیقه از 24 ساعت از اون کارها می کنن بقیه اوقات فراقتشون این طوری بود:   باز هم زود قصاوت کردید عکس بالا هم حدود 4 دقیقه از روز بود و اما کار اصلی به عهده دریتا بنده خدا بود   و یه نکته اینکه هر کسی بیاد خونمون باید مواظب باشه ما جلوی در دو تا گیت عوارضی گذاشتیم که باید براشون خوراکی بیارید چون در غیر این صورت at می شوید اینم یه نمونه از باج گیری ها     ...
9 اسفند 1391

خانه کودک

سلام به همه ی دوست جونیا  با بچه های نی نی سایت قرار گذاشتیم همگی بچه هامونو ببریم خانه کودک دنیای نور برنامه 3 شنبه 10 بهمن ساعت 11:30 بود منم از شب قبل همه ی کارهامونو کرده بودم لباسها آماده و همه کارها رو مرتب کردم بچه ها که بیدار شدن صبحونه شونو دادم آماده شدیم رفتیم دنبال مامان شهناز و پیش به سوی قرار من که رسیدم سیما و مریم و تارا رسیده بودن با اینکه دفعه اولی بود که همو می دیدیم انگار چندین ساله همدیگه رو می شناسیم بچه ها رو بردیم که بازی کنن  دریتا که اولش گریه کرد بعد یه میز و صندلی پیدا کرد نشت به نقاشی کشیدن ولی آنیتا حسابی شیطونی کرد بقیه مامانها هم رسیدن یه روز خوب رو کنار هم بودیم به ما که خیلی خوش گذشت اینک چ...
11 بهمن 1391

کیش

ما برگشتیم  اولین مسافرت هوایی و اولین سفری که بابایی هم حضور داشت باید بگم برم با همه ی اضطرابهاش ولی خیلیییییییییییی خوش گذشت قعلا چند تا عکس می زارم بعدا میام کامل می نویسم   محبتشون گل کرده بود   دریتا خانوووووووم واقعا نمره انضباطش 20 دو تا دخمل گرسنه   آنیتا خانوممم هم با ارفاق 20 روز آخر تازه یچچال رو کشف نمودن   بساطی بود سر غذاااااااااااا یه عالمه عکس دیگه هم دارید اونها رو هم می زارم   ...
22 دی 1391

داریم می ریم ددر

بالاخره طلسم مسافرتمون شکسته شد و قراره 3 شنبه شما دو تا عسل رو برای اولین بار ببریم کیش حدا کنه دخملهای خوبی باشید و اذیت نکنید کلی بار و بندیل جمع کردیم نمی دونم چرا جدیدا همه چی گم می شه یک هفته دنبال گواهینامه نازنینم گشتم در انتها داخل بخاری یافت شد نه اینکه بگم کار یکی از شما دوتا وروجک بوده هااااااااااااااااا نه حتما خودم انداختم یادم نبوده دریتا انقدر بلا شده که نگو در تمام کابینتهامون رو بسته ایم یاد گرفته میاد در ها رو باز می کنه بعد که همه جا رو به هم ریخت به من می گه دوباره در رو ببند دعا کنید به خیر بگذره این مسافرت بیام دوباره مطلب بنویسم   ...
17 دی 1391

این روزهای ما

سلام به همه ی دوست جونا ما دوباره برگششششتیم دو هفته بود آنیتا سرما خورده بودما رو حسابی درگیر خودش کرد تا امروز سه بار دکتر بردمش هنوز سرفه می کنه دریتا نگو شیطون بلا هززززززار ما شا ا... همه چی رو می فهمه دیشب انیتا رو داشتم عوض می کردم دریتا هم داشت طبق معمول کتابشو ورق میزد(مثل بابایی عاشق درس و کتابه)  بهش گفتم برای خواهرت پوشک میاری؟ دیدم پا شد راه افتاد رفت تو اتاق یه کم صدایی پلاستیک میومد بعد اومد با یه پوشک دستش انقدر بوسش کردممممممممممممم که نگو امروز هم انیتا رو بردم دکتر دریتا با مامان خونه موند تا بر گردم بماند چه کرده بو د انقدر مامانم ازش کار کشیده بود که نگو اینم نمونه تصویری   اینم آنیتا با کلا...
11 دی 1391

روز مره

سلام من دوباره اومدم دو تا دخملها حسابی دارن راه می رن آنیتا 13 ماه و20 روزه گی اولین راه رفتن مستقلشو تجربه کرد قبل از اون یه دستشو می گرفتیم راحت راه می رفت و انگار بسیااااااااااااار هم پسندیده دریتا  هفته بعدش راه افتاد ولی آنیتا مسلط تر شده بد غذا شدید حسابی دارم می میرم از غصه یه مدته دوست دارید زمین بخوابید منم رختخواباتون رو پهن می کنم وسط پذیرایی 3 شنبه ها و 4 شنبه ها میریم خونه مامان بابایی اونجا انقدر با عمه نوشین و عمو فرشید بازی می کنید که نگو منو و بابایی هم جیم می زنیم می ریم گردش بسیییییییییییار خوش می گذره هر هفته یه جا برای گشتن داریم  5 شنبه ها هم می ریم خونه مامان شهناز اونجا هم حسابی سامیار رو ا...
17 آذر 1391

بدون عنوان

سلام ما دوباره با کلی تاخیر اومدیم از دخملها چی بگم از بس بلا شدن که نگو دریتا سر دسته هر چی خرابکاره انقدر به مامانش کمک می کنه که نگووووووووووووو تمام کابینتها رو به هم می ریزه لباسها را از تو کشو در میاره می ریزه بیرون از ریخت و پاشهاش هم موقع غذا خوردن هم که نگم بهتره در عوض آنیتا انقدر ارومه که نگو فقط نمی دونم چرا خواب نداره امروز صبح بعد از اینکه بابایی رفت سر کار دریتا بیدار شد منم با چشم خواب آلود آوردمش توی اتاق خودمون روی تخت اصلا یادم نبود که بسته چیبس رو دیشب بالای تخت گذاشتم یهو دیدم یه صدایی میاد چشمتون روز بد نبینه هر چی چیبس بود روی بالش خرد کرد ازش گرفتم گذاشتم زمین دیدم بلللللله این دفعه آنیتا اومده سراغش ا...
30 آبان 1391

عکس تولد

تولدتون با تاخیر با تم زتبوری برگزار شد  روز تولد دوتاتون رو فرستادم خونه مامان بابایی با مامان شهناز تند تند کارهاتون رو کردیم ولی توی تولد اذیت شدید و خدا رو شکر دریتا قبل از شام خوابید و موقع باز کردن کادوها بیدار شد تمام تزئینات رو خودم درست کردم (بزن دست قشنگه دو برای یه مامان با حوصله که برای ریسه تولدت مبارک 8 ساعت وقت گذاشت ) وفتی شما دو تا می خوابیدید تازه کارهای من شروع می شد اینم از عکساش دو تا زنبور عسلی و یه نمای دیگه از خونه و کیک بسسسسسسسسسسسیار خوشمزه   میز شام زرشک پلو با مرغ،  سالاد الویه ،کشک بادمجون ،کیک مرغ  ؛رولت کالباس و سوسیس بندری   و میز دسر ک...
8 آبان 1391